رویدادهای مدرسه
جهت ادای دین و همدردی با خانواده شهدای ناو شکن دنا
خلاصه :
« جهت ادای دین و همدردی با خانواده شهدای ناو شکن دنا »
چندسال گذشته ....
اما هنوزم وقتی یاد خاطرههای اون هشت ماه میوفتم بغضم میگیره....
یادمه اون روز مامان، من و خواهرمو صدا زد و بهمون گفت که بابا میخواد بره مأموریت....
مثل همیشه از شنیدن اسم مأموریت و فکر چند روز ندیدن بابا بغضی شدیم...
من که کوچیکتر بودم گفتم آخه مامان چند روز دیگه اول مِهره من دوست دارم با بابام برم مدرسه ....
تا اینو گفتم انگار بغضِ توی گلوی مامان یه قطره اشک شد و از چشمش افتاد
من و خواهرم مات و مبهوت مامانو نگاه میکردیم
آخه مامان هیچ وقت جلوی ما گریه نمیکرد...
زودی اشکاشو پاک کرد و صداشو صاف کرد و گفت
نه مامان جون بابا تا اول مهر برنمیگرده
این مأموریت طولانیتر از همیشه است...
چقدر مامان ؟
بابا کی برمیگرده ؟
ده روز ؟ نه
یک ماه؟ نه
تا شب یلدا که برمیگردن دیگه؟ نه
عید چی مامان؟ نه.....
بابا قرار بود هشت ماه بره مأموریت
مأموریت دور دنیا
با ناو دنا.....
اون روز رو خوب یادمه
سه تایی کلی تو بغل هم گریه کردیم
و به هم قول دادیم
قوی بمونیم
قول دادیم جلوی بابا گریه نکنیم تا با خیال راحت به مأموریت مهمش برسه....
راستش من تا قبل از اون مأموریت نمیدونستم دلتنگی چه شکلیه
نمیدونستم انتظار چیه
اما بابا که راهی دریا شد ما موندیم و دلتنگی و انتظار....
یک هفته منتظر میموندیم تا بابا بتونه بهمون تلفن بزنه و فقط چند دقیقه وقت داشتیم باهاش حرف بزنیم.
یادمه وقتایی که دلتنگی کلافمون میکرد
مامان ما رو میبرد لب دریا و میگفت دلتنگیاتونو به موجای دریا بگین، دریا پیغامتونو به بابا میرسونه ....
یا شبا که دلمون واسهی یه شب بخیرِ ساده گفتن به بابا تنگ میشد، به آسمون نگاه میکردیم و به ماه شب بخیر میگفتیم و دلمونو به این خوش میکردیم که شاید بابا هم وسط اقیانوس چشمش به ماه بیفته و شب بخیر ما رو بشنوه.....
روزا و شبا به سختی میگذشت
هفته اول
هفته دوم
هفته سوم
هفته چهارم
و تازه شد یک ماه...
ماه اول
ماه دوم
ماه سوم
ماه چهارم....
چهارماه گذشت
و کم کم قصه دلتنگی ما به وسطاش رسیده بود
تصمیم گرفتیم یه تقویم درست کنیم و روزای باقی مونده رو تیک بزنیم
اینجوری انگار حس میکردیم هر روز داریم به اومدن بابا نزدیکتر میشیم.....
قصه داره به جاهای خوبش میرسه
به آخرای مأموریت
به برگشتن بابا....
ببخشید
اما بقیشو نمیتونم تعریف کنم...
آخه چند روز پیش دشمن یه ناو ایرانی رو غرق کرده
ناو شکن دنا
همون ناو شکنی که دوستا و همکارای بابام باهاش رفته بودن مأموریت....
بابام این چند روز
با چشمای اشکی و صدای خسته
دونه دونه عکساشونو به ما نشون میده و میگه
این بنده خدا یه بچه سه ساله داشت
این یکی تازه ازدواج کرده بود
این یکی دخترش امسال میره مدرسه
این یکی چندماه دیگه عروسیش بود
این یکی با مادر پیرش زندگی میکنه....
وووو....
ببخشید اما
بقیشو نمی تونم تعریف کنم
نمیتونم از روزای آخر و برگشتن بابا بگم
آخه بچههای همکارای بابام هیچوقت انتظار و دلتنگیشون تموم نمیشه....
هیچوقت باباشون برنمیگرده خونه....
این روزا همهمون بغض داریم
برای بچههایی که دیگه هیچوقت با باباشون نمیرن مدرسه
برای بچههایی که هرچقدر دلتنگیشونو به موجای دریا بگن ، هرچقدر شب بخیراشونو به ماه بگن و هرچقدر روزای تقویمو تیک بزنن باباشون برنمیگرده....
من نمیتونم داستانمو تا آخرش بگم
چون قصه ما و بچههای دنا فقط تا همینجاش مشترک بود...
تا دوری
تا دلتنگی
تا انتظار....
اما بابام میگه آخرِ این قصه رو ما تموم میکنیم
بابام میگه انتقامشونو میگیریم
یه جوری که دل خانوادههاشون آروم بشه و بدونن که این مأموریت نه تنها نیمه کاره نموند بلکه
پیام این مأموریت به کل جهان رسید....
ناوشکن ایرانی که به دعوت هندوستان در رزمایش صلح میلان 2026 شرکت کرده و حامل پیام صلح بود دو هزار مایل دورتر از مرزهای ایران و در حالی که در مسیر بازگشت به کشور بود توسط زیردریایی آمریکایی مورد حمله تروریستی قرار گرفت...
در این حمله ناجوانمردانه ۸۴ نفر از سربازان وطن شهید که ۲۰ نفر از آنها جاوید الاثر شدند.
بیشک خون پاک این شهدای والامقام برای همیشه در قلب ملت ایران خواهد جوشید
📩 ارسالی از دختر عزیزمان خانم زهرا سعادتی پایه هفتم
هستیم بر آن عهد که بستیم