رویدادهای مدرسه

دختران شهید جنگ


خلاصه :


سلام ضحی و نورا قشنگم 
خاطراتِ زیادی ازتون ندارم 
فقط یادم میاد وقتی من کلاس پنجم بودم ضحی کلاس اول بود،
یک روز زنگ تفریح دنبال یکی از بچه‌ها بودم اومدم جلوی کلاستون، با دوستات خنده‌ای بر لب داشتی یکی از دوستات  را من کار داشتم دوستت آمد و تو هم آمدی جلو در و رفتی روی پله کلاس؛ 
خیلی دوست داشتی روی میز بنشینی و آن شعرهایی که داخل دفترچه‌ات بود را بخوانی و دوستانت با ریتم روی میز بزنند
ضحی بچه‌ای بود که هم خودش شاد بود و می‌خندید و هم دیگران را می‌خنداند 

همیشه دفترچه کوچک شعرش همراهش بود تا اولین جمله‌هایی که پیدا می‌کرد را در قالب طنز بنویسد و با شعرهایش دیگران را بخنداند
و الان تنها چیز باقی مانده از تو دفترچه شعر و دوتا گوشواره خونی و دستبند پاره مونده که سند جنایت اسرائیل

📩 ارسالی از دختر عزیزمان خانم ریحانه صابر پایه هشتم

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.

دختران